چه کشکی ! چه دوغی ! چه در آمدی!
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢  

حتما به لینک زیر سر بزنید

http://hsmaleki.persianblog.ir



 
 
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸  

دلت را خانه ما کن مضفا کردنش با من

                          بما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

 

اگر گم کرده ای ایدل کلید استجابت را                    

                         بـیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با مـن

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش                

                        بیـاور قطره ای اخلاصدریا کردنش با مـن

اگردرها به رویت بسته شددل برمکن بازآی            

                         دراین خانه دق الباب کن وا کردنش با مـن

بمن گو حاجت خود را اجابت میکنم آنی                  

                        طلب کن آنچه میخواهی مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگروشن حسابت را                     

                        بیا وز نیک و بدرا جمع منها کردنش با  مـن

چوخوری روزی امروزمارا شکرنعمت کن             

                        غـم فردا مـخور تامین فردا کـردنش با  مـن

بقرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان                  

                         بخوان این آیه را تفسیرو معنا کردنش با من

 

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

                          تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من



 
 
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸  

 


نور را پیمودیم دشت طلا را درنوشتیم
افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم
 
کنار شن زار آفتابی سایه بار ما را نواخت
 
درنگی کردیم
بر لب رود
پهناور رمز رویاها را سر بریدیم
ابری رسید و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آ‚د و ما را در نیایش فرو دید 

 لرزان گریستیم خندان گریستیم

رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم
 
سیاهی رفت سر به آبی آسمان سودیم در خور آسمان ها شدیم
سایه را به دره رها کردیم لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما به هم پیوست وما ما شدیم 

 
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
 
آفتاب از چهره ما ترسید
 
دریافتیم و خنده زدیم
 
نهفتیم و سوختیم 

 هر چه بهم تر تنهاتر
از ستیغ جداشدیم
 
من به خاک آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی



 
 
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸  

یه بار از کنار دریا عبور کردی

یه عمر امواجش برای بوسیدن جای پات

میان و میرن.



 
 
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸  

آرزو دارم دلت مثل بهار
پر شود از لـحظه های ماندگار
زندگیْت خالی از اندوه و
غـم
لـحظه های شادمانی بی شمار

خانهً قلبت پر از گلهای یاس
نغمه خوان
خانهً قلبت هزار
باغ احساست پر از گلهای ناز
همچو یک قالی پر از نقش و
نگار

روزهایت هر یکی بهتر ز قبل
خوش بـوَِد بر کام تو این
روزگار
هـمچو شمعی باشی و هـمراه گل
من بگردم دور تو پروانه وار



 
 
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸  

خسته ام از نوشتن،از عشق ...از نوشتن از این همه دروغ...

 

خسته ام از این کلمات کودکانه،از این دلخوشی های بچه گانه

 

خسته ام از این مستی و سردرگمی...خسته از جستجو کردن ، فراموش کردن هستی ام ...وجودم...خسته از بازی های بچه گانه از بازی با این همبازی های بچه تر از خودم...خسته از دویدن... برای رسیدن...برای رسیدن به هیچ!

 

خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق...از اعتیاد چشمانم به اشک.

 

خسته از باور دروغی بنام عشق...خسته از این قمار ...از قمار دل...قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده...بازنده ای بیش نخواهی بود... قماری که در پایانش بجای مشتی اسکناس چکشی ردو بدل میشود که برنده با آن بر دل بازنده میکوبد... چکشی که فقط خرد میکند..و دست به دست منتقل میشود بازنده های قمار امروز شاید چکش به دستان قمار فردا باشند

 

خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل...خسته از بریده شدن  

 

دستم به دست این خرده شیشه های مقدس...خسته از مرهم گذاشتن بر این زخم های کهنه،خسته از شنیدن صدا در دل...که هر از گاه غریبه ای بر آن میکوبد...

 

خسته از نوشتن نام این رهگذران بر دیوار دلم با تیشهء عشق خسته از پاک کردن نام این رهگذران پس از رفتنشان ازاین سامان...خسته از کاروانسرا شدن دل و به زیر سوالرفتن عشق...

 

 

 خسته ام .. خستهء .. خسته



 
 
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸  

افسوس که عمر همچو حبابی باشد

   دوران جوانی چون بهاری باشد

    کودکی در آرزوی نو جوانی میرود

    نو جوانی در گذر گاه تباهی باشد

    گاه پیری وخزان وهجر یاران میرسد

    پیری هم در حسرت عهد جوانی باشد

    پندی از پیری شنیدم کن تو آویزه بگوش

   خوش باش دمی که با عود و ربابی باشد

   دل بدنیا مسپار هیچ ندارد اعتبار

   وصلتیست، که عاقبت، کارش جدایی باشد



 
 
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸  

بهار عاشق بود و زمین معشوق ، عشقبی تابی می آورد و بهار بی تاب بود . زمین اما آرام و سنگین و صبور. زمین هر روز رازی از عشق به بهار می گفت : 

ــ  این راز را با هیچ کس در میان نگذار . نه با نسیم نه با پرنده نه با درخت . راز ها را که بر ملا کنی بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.

هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی . هر قطره باران و هر دانه برف رازی. و راز ها بی قرار بر ملا شدن بودند و بهار بی قرار بر ملا کردن. رمین اما می گفت:

ــ هیچ مگو ، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد . به فراخی عشق.

زمین می گفت : دم بر نیاور آن قدر تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ شکوفه کند.

زمین می گفت: ... 

زمستان سرد ، زمستان سوز ، زمستان سنگین و سالخورده و سخت . و بهار در همه ی زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت. و چه روز ها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها . چه ثانیه ها ، سرد و چه ساعت ها ، سخت . بی آنکه کسی از بهار بگوید و بیآنکه کسی از بهار بداند. راز ها در دل بهار بالیدند و بار ور شدند و بالا آمدند ، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک بر داشت و قلبش هزار پاره شد .زمین می گفت:

ــ عاشقی این است که از شدت سرشلری سر ریز شوی و از شدت شوق هزار پاره . عشق آتش است و دل آتشگاه . اما آشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.

زمین می گفت: راز های کوچک و عاشقی های نا چیز را ارزش آن نیست که افشا شود. راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمان باید برداشت که جهان حیرت کند .

و بهار پرده ازعشق برداشت . آن هنگام که ارزش عظیم گشت و عشقش مهیب و جهان حیرت کرد.